درباره فیلم در جستوجوی خوشبختی (The Pursuit of Happyness)

کریس گاردنر یک پدر مجرد است و تمام تلاش خود را برای شادی پسرش میکند. بدبختانه، زندگی او را بیشتر و بیشتر به چالش میکشد. حقوق کم یک فروشنده برای پرداخت تمام قبضها کافی نیست و به همین خاطر کریس و پسرش را از خانه بیرون میکنند و هر دو سرگردان خیابانها میشوند. کریس یک شغل تازه پیدا میکند، اما موفقیت مالی باز هم از او فرار میکند. با این حال، حتی این شرایط هم نمیتوانند او را شکست دهند، چون باید به خاطر پسرش قوی بماند.
بر اساس داستانی واقعی درباره مردی به نام کریستوفر گاردنر. گاردنر سرمایه گذاری زیادی روی دستگاهی به نام “اسکنر تراکم استخوان” انجام داده است. او احساس می کند که این کار را با فروش این دستگاه ها ساخته است. با این حال، آنها فروش خوبی ندارند زیرا با قیمت بسیار بالاتری نسبت به اشعه ایکس بهتر هستند. در حالی که گاردنر برای گذران زندگی کار می کند، همسرش او را ترک می کند و او آپارتمانش را از دست می دهد. گاردنر که مجبور است با پسرش در خیابان زندگی کند، همچنان به فروش اسکنرهای تراکم استخوان ادامه میدهد و همزمان یک کارآموزی بدون دستمزد را به عنوان دلال سهام میگذراند، با شانس کمی برای پیشرفت به موقعیتی با حقوق. قبل از اینکه بتواند دستمزد دریافت کند، باید با 6 ماه تمرین از رقابت پیشی بگیرد و دستگاه های خود را بفروشد تا سرپا بماند
در سال 1981، در سانفرانسیسکو، فروشنده باهوش و مرد خانواده، کریس گاردنر ( ویل اسمیت ) پس انداز خانواده را در اسکنرهای تراکم استخوان Osteo National سرمایه گذاری کرد، دستگاهی دو برابر گرانتر از دستگاه اشعه ایکس اما با تصویر کمی واضح تر. این فیل سفید از نظر مالی خانواده را از هم می پاشد و مشکلاتی را برای رابطه او با همسرش لیندا ( تاندیو نیوتن ) ایجاد می کند که او را ترک می کند و به نیویورک نقل مکان می کند جایی که او در یک پیتزا فروشی کار می کند. پسر آنها کریستوفر ( جیدن اسمیت ) با کریس می ماند زیرا او و همسرش هر دو می دانند که او می تواند بهتر از او مراقبت کند.
کریس بدون هیچ پول یا همسر، اما متعهد به پسرش، فرصتی می بیند که برای یک موقعیت کارآموزی بورس در دین ویتر بجنگد، و در پایان یک دوره آموزشی شش ماهه بدون دستمزد، شغل امیدوارکننده تری را ارائه دهد. در آن دوره، کریس از نظر شخصی و حرفه ای سختی های زیادی را پشت سر می گذارد. زمانی که فکر میکند «پایدار» است، متوجه میشود که وقتی دولت آخرین بیت پول حساب بانکیاش را برای مالیات میگیرد، ۶۰۰ دلار از دست داده است. او بی خانمان شده است زیرا نمی تواند اجاره خانه خود را بپردازد. او در یک نقطه مجبور می شود در حمام ایستگاه قطار بماند و باید هر روز از محل کار خود به کلیسای متحد متدیست گلاید برود که به بی خانمان ها پناه می دهد. او باید هر روز زودتر کار را ترک کند تا ساعت 5 بعدازظهر به همراه پسرش آنجا باشد تا جایی برای خوابیدن او مطمئن شود. او دیده می شود که چمدانش را به سر کار می برد زیرا خانه ندارد. در محل کار، نوزده نامزد دیگر برای یک موقعیت وجود دارد.
یک روز او را به دفتری فرا میخوانند و سران دین ویتر در آن بودند. کریس فکر میکند که قرار است به او بگویند که کار از آن او نخواهد بود، زیرا او میگوید که برای روز آخرش پیراهن و کراوات پوشیده است. سپس به او می گویند که او یک کارآموز عالی بوده است و فردا باید دوباره پیراهن خود را بپوشد و کراوات بپوشد زیرا اولین روز کارگزاری اوست. کریس تلاش می کند جلوی اشک هایش را بگیرد. در خارج از خانه شروع به گریه می کند که مردم شلوغ سانفرانسیسکو از کنار او عبور می کنند. او با عجله به مهدکودک پسرش میرود، او را در آغوش میگیرد و میداند که بعد از همه چیز او و پسرش همه چیز درست میشود.
صحنه آخر کریس را نشان می دهد که با پسرش در خیابان راه می رود. پسرش دارد به او لطیفه می گوید، وقتی یک تاجر ثروتمند با کت و شلوار از کنارش می گذرد. در حالی که مرد به راه خود ادامه می دهد، کریس به عقب نگاه می کند. مرد کت و شلوار کسی نیست جز کریس گاردنر واقعی.
اگر این مطلب را پسندیدید لطفا بر روی دکمه لایک کلیک کنید :