رهایی یافتن

شعر - رهایی یافتن

به من کمک کن تا زنده بمانم

به من کمک کن تا کاملاً زندگی کنم

به من کمک کن ، زبانم را بدون گزش نگه دارم

به من کمک کن ، تا درونم آرامش پیدا کنم.

تو گفتی

هرگز فکر نکردم که چگونه می توانم

به مقداری صلح احتیاج به مدتی دارید ،

خودم را سوار مین کردم.

“صلح بیرون” ، “صلح بیرون” کلمات شما بود ،

ناامید شدن لعنت می کردم.

وعده خود را حفظ کن ، کمکم کن

من تو را ملکه خودم کردم ، تو یک پیاده درست کردی.

شما گفتید این کار را بکنید و من هم قبول کردم

شما گفتید که این کار را انجام دهید و من هم قبول کردم

حالا که من آنقدر که فکر می کنید خوب نیستم

آیا به من کمک نمی کنید که آزاد شوم.

من بد بودم ، لال بودم ،

بی حس کردن انتخاب های خود ،

تبدیل شدن به عروسک شما همه آنچه که هستم ،

چقدر مراقبت کردم ، دیگر نه.

حالا من زندگی ام را زندگی خواهم کرد ،

به درخشش مهتاب برسید ،

سکوت ترمز وقتی دوست دارم ،

سپس من آرامش خود را در داخل.



اگر این مطلب را پسندیدید لطفا بر روی دکمه لایک کلیک کنید :

0 نظر      ::: نظر کارشناسان      ::: رفتن به نظرات      ::: نظر دادن      ::: تعداد بازدید : [35]

مشاهده نظرات کارشناسان    :     ::  کارشناس نظری  ::  کارشناس تجربی  ::  همه کارشناسان


    دیدگاهتان را بنویسید