رهایی یافتن

به من کمک کن تا زنده بمانم
به من کمک کن تا کاملاً زندگی کنم
به من کمک کن ، زبانم را بدون گزش نگه دارم
به من کمک کن ، تا درونم آرامش پیدا کنم.
تو گفتی
هرگز فکر نکردم که چگونه می توانم
به مقداری صلح احتیاج به مدتی دارید ،
خودم را سوار مین کردم.
“صلح بیرون” ، “صلح بیرون” کلمات شما بود ،
ناامید شدن لعنت می کردم.
وعده خود را حفظ کن ، کمکم کن
من تو را ملکه خودم کردم ، تو یک پیاده درست کردی.
شما گفتید این کار را بکنید و من هم قبول کردم
شما گفتید که این کار را انجام دهید و من هم قبول کردم
حالا که من آنقدر که فکر می کنید خوب نیستم
آیا به من کمک نمی کنید که آزاد شوم.
من بد بودم ، لال بودم ،
بی حس کردن انتخاب های خود ،
تبدیل شدن به عروسک شما همه آنچه که هستم ،
چقدر مراقبت کردم ، دیگر نه.
حالا من زندگی ام را زندگی خواهم کرد ،
به درخشش مهتاب برسید ،
سکوت ترمز وقتی دوست دارم ،
سپس من آرامش خود را در داخل.
اگر این مطلب را پسندیدید لطفا بر روی دکمه لایک کلیک کنید :