چگونه دانشمندان پیچیدگی حیرت انگیز تکامل انسان را کشف کردند

داروین از داستانی که جانشینانش فاش کرده اند بسیار خوشحال خواهد شد.
در سال 1859 ، 14 سال پس از تأسیس این مجله ، چارلز داروین مهمترین کتاب علمی تألیف شده را منتشر کرد. درباره منشأ گونه ها در درک جامعه از جهان طبیعی انقلابی ایجاد کرد. داروین با به چالش کشیدن دگم ویکتوریا ، استدلال کرد که گونه ها تغییرناپذیر نیستند ، و هر یک مخصوصاً توسط خدا ایجاد شده اند. بلکه زندگی روی زمین ، با همه تنوع خیره کننده ، از طریق تبار از یک جد مشترک با تغییر از طریق انتخاب طبیعی تکامل یافته است. اما با وجود همه بینش های درخشان داروین در مورد ریشه مورچه ها و آرمادیلوها ، خفاش ها و انبارها ، یک گونه در کتاب بزرگ به طرز آشکاری نادیده گرفته شده است: گونه خود او. از همو ساپینس، داروین در صفحه سوم تا آخرین مقبره فقط اشاره ای گذرا داشت و با دلگرمی خاطرنشان كرد كه “نوری بر مبدا انسان و تاریخ او پرتاب خواهد شد.” خودشه. این همان چیزی است که او در مورد طلوع تک گونه های مهم ترین کره زمین نوشت.
به این دلیل نبود که داروین فکر می کرد انسانها به نوعی از تکامل معاف هستند. دوازده سال بعد او کتابی را منتشر کرد که به همین موضوع اختصاص داشت ، “هبوط انسان” . در این مقاله ، وی توضیح داد که بحث درباره انسان در رساله قبلی خود فقط به تعصب بیشتر خوانندگان در برابر ایده رادیکال او منجر شده است. با این حال ، حتی در این کار بعدی ، او در مورد ریشه های انسانی به خودی خود حرف زیادی برای گفتن نداشت ، و در عوض تمرکز خود را بر روی ساخت آن از آناتومی مقایسه ای ، جنین شناسی و رفتاری دانست که مانند همه گونه ها ، انسان ها تکامل یافته اند. مسئله این بود که در آن زمان به سختی می توان هیچ پرونده فسیلی از انسان ها را یافت که بتواند شواهدی از مراحل اولیه وجود انسان ارائه دهد. در آن زمان ، “برنارد وود” ، دانشمند دیرینه انسان ، از دانشگاه جورج واشنگتن می گوید: “تنها چیزی که می دانستید این بود که می توانید استدلال کنید.”
به اعتبار وی ، داروین مشاهدات زیرکانه ای درباره نوع ما و پیش بینی های مربوط به گذشته باستان ما را براساس اطلاعاتی که در دسترس او بود ، انجام داد. وی استدلال کرد که همه انسانهای زنده متعلق به یک گونه هستند و “نژادها” آن همه از یک موجود اجدادی جدا است. و با اشاره به شباهتهای کالبدی بین انسانها و میمونهای آفریقایی ، به این نتیجه رسید که شامپانزه ها و گوریل ها نزدیک ترین اقوام زنده انسان هستند. وی دریافت که با توجه به این رابطه ، اجداد اولیه انسان احتمالاً در آفریقا زندگی می کردند.
از آن زمان ، وود می گوید ، “شواهد موجود است.” در یک قرن و نیم گذشته ، علم پیش بینی داروین را تأیید کرده و شرح مفصلی از ریشه های ما را جمع کرده است. انسان شناسان فسیلی هومینین های فسیلی (گروهی که از H. sapiens و اقوام منقرض شده آن تشکیل شده است) را در طول هفت میلیون سال گذشته کشف کرده اند. این رکورد خارق العاده نشان می دهد که هومینین ها واقعاً شروع خود را در آفریقا آغاز کرده اند ، جایی که آنها از میمون های چهارپا تبدیل به موجوداتی با قامت راست قامت ، با انگشتان زیرک و مغز بزرگ که امروز هستیم ، می شوند.
و سوابق باستان شناسی خلاقیت های همجنسگرا ، که تقریباً نیمی از آن زمان را در بر می گیرد ، تکامل فرهنگی آنها را ترسیم می کند – از آزمایشات اولیه با ابزارهای سنگی ساده تا اختراع نمادها ، آوازها و داستان ها – و نقشه اجداد ما را در سراسر جهان ترسیم می کند. فسیل ها و مصنوعات نشان می دهد که برای بیشتر دوره ای که نسب ما در حال تکامل بوده است ، چندین گونه انسانین روی زمین راه می روند. مطالعات انجام شده روی DNA مدرن و باستان ، بینش حیرت انگیزی را درباره آنچه اتفاق افتاده است ، هنگامی که با یکدیگر روبرو شده اند ، ایجاد کرده است.
حماسه انسانی ، اکنون درک می کنیم ، بسیار پیچیده تر از دانشمندان گذشته است. صفوف مرتب پیش از تاریخ ما به دلیل سنگینی شواهد فروپاشیده است: هیچ حلقه گمشده ای وجود ندارد که میمونها و نوع بشر را پل کند ، و هیچ پیشرفت درستی برای رسیدن به یک هدف از پیش تعیین شده وجود ندارد. داستان ما پیچیده ، کثیف و تصادفی است. با این وجود هنوز هم می تواند تحت نظریه تکامل داروین جای گیرد و در حقیقت این چارچوب را بیشتر معتبر می کند.
این بدان معنا نیست که دانشمندان همه چیز را کشف کرده اند. س questionsالات زیادی باقی مانده است. اما در حالی که منشأ انسان ها زمانی در ایده بزرگ داروین یک حدس و گمان ناراحت کننده بود ، اکنون در میان بهترین نمونه های مستند قدرت تحول پذیر تکامل است.
ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم. ما روی دو پا قائم راه می رویم و دارای مغزهایی با ابعاد بزرگ هستیم ، ابزاری اختراع می کنیم تا هر نیاز خود را برآورده کنیم و با استفاده از نمادها ابراز وجود کنیم و هر گوشه کره زمین را فتح کرده ایم. قرن ها است که دانشمندان سعی کرده اند چگونگی به وجود آمدن ، جایگاه ما در جهان طبیعی را توضیح دهند.
این تلاش اغلب توسط ایدئولوژی های نژادپرستانه تحریف شده بود. دوره منتهی به تولد نظریه بمب داروین را در نظر بگیرید. در دهه 1830 ، در حالی که یک داروین جوان در حال انجام سفر مهم خود بر روی Beagle بود، جنبشی در حال پیشبرد این ایده بود که گروههای مختلف انسانی مدرن در سراسر کره خاکی – نژادها – ریشه جداگانه دارند. همانطور که این تئوری شناخته شده است ، دانشمندان مانند ساموئل مورتون در فیلادلفیا جمجمه افراد جهان را جمع آوری کرده و اندازه ها و اشکال آنها را اندازه گیری کردند و به این باور نادرست اعتقاد داشتند که این ویژگی ها نیازی به هوش هستند. هنگامی که آنها نمونه ها را از برتر به پایین تر طبقه بندی می کردند ، اروپایی ها به راحتی در بالای صفحه و آفریقایی ها در پایین قرار می گرفتند. جنیفر راف ، متخصص علم ژنتیک ، از دانشگاه کانزاس می گوید: “تمایل به ارائه توجیه علمی برای ساختارهای سیاسی و قدرت وجود داشت.” “این علمی در خدمت برده داری و استعمار بود.”
اگرچه کار داروین کاملاً در جانب یکجانشینی قرار گرفت – این ایده که همه انسانها از یک جد مشترک برخوردارند – با این وجود همکاری در حمایت از مفاهیم مربوط به برتری نژادی با هم بود. برای مثال ، داروینیسم اجتماعی ، با استفاده از عقاید داروین درمورد مبارزه برای وجود در انتخاب طبیعی ، جامعه بشری را نادرست و منطقی شبه علمی برای بی عدالتی و ستم اجتماعی فراهم کرد. داروین خود مشترک چنین دیدگاه هایی نبود. در واقع ، به گفته زندگینامه نویسان وی آدریان دزموند و جیمز مور ، ممکن است مخالفت وی با برده داری یک نیروی محرکه در دستور کار تحقیقاتی وی باشد.
زمانی که داروین کتاب “نزول انسان” را منتشر کرد ، در سال 1871 ، این ایده که انسان از یک جد مشترک با میمون ها تکامل یافته است ، به لطف کتابهایی که در دهه 1860 توسط زیست شناس انگلیسی ، توماس هنری هاکسلی و زمین شناس اسکاتلندی ، چارلز منتشر شد ، در جامعه علمی مورد توجه قرار گرفت. لایل هنوز شواهد فسیلی برای اثبات این ادعا بسیار ناچیز بود. تنها فسیلهای انسان ساز که برای دانش شناخته شده اند ، تعداد انگشت شماری از بقایای باقی مانده چند ده هزار ساله است که از سایتهای اروپا بازیابی شده بود. برخی از آنها H. sapiens بودند . سرانجام دیگران به عنوان گونه ای جداگانه اما بسیار نزدیک به هم شناخته می شوند ، Homo neanderthalensis. مفهوم این امر این بود که فسیل های اجداد بشر عالی تر در آنجا در جایی از جهان وجود داشته و در انتظار کشف هستند. اما پیشنهاد داروین ، مانند هاکسلی پیش از او ، مبنی بر یافتن این نیاکان در آفریقا ، با مقاومت دانشمندانی روبرو شد که آسیا را زادگاه متمدن تری برای نوع بشر می دانستند و بر شباهت های بین انسان و گیبون آسیا تأکید می کردند.
بنابراین نباید تعجب آور بود که وقتی اولین فسیل هومینین به مراتب مسن تر و بدوی تر از آنهایی که از اروپا بودند ظاهر شد ، این نه از آفریقا بلکه از آسیا بود. در سال 1891 اوژن دوبوئیس ، آناتومیست هلندی ، بقایایی را در جزیره جاوا اندونزی کشف کرد که به نظر او متعلق به حلقه مفقود شده میمون ها و انسان است. این یافته ، که او Pithecanthropus erectus نامگذاری کرد ، تلاش های بیشتر برای ریشه یابی بشر در آسیا را برانگیخت. (اکنون می دانیم که فسیل دوبوئس بین 700000 تا یک میلیون سال قدمت داشت و متعلق به یک انسان بود که بسیار شبیه به بشر ، Homo erectus بود .)
دو دهه بعد جستجو به اروپا انجام شد. در سال 1912 ، چارلز داوسون ، باستان شناس آماتور گزارش داد كه جمجمه ای با جمجمه ای شبیه انسان و فكی زاویه ای در یك گودال سنگریزه باستانی در نزدیكی محل پیلتدون در ساسكس شرقی ، انگلیس پیدا كرده است. Piltdown Man ، به عنوان ملقب به نمونه ، یکی از مدعیان اصلی حلقه گمشده بود تا اینکه در سال 1953 به عنوان جفت شدن متقلبانه جمجمه انسان مدرن با فک پایین یک اورانگوتان ، در معرض دید قرار گرفت.
پیلتدون دانشمندان را با این احتمال كه اروپا را به كاخ منشأ انسانی تبدیل كنند ، اغوا كرد و همه آنها را نادیده گرفتند ، اما یك انسان واقعی باستانی را كه در آفریقا پدید آمد ، حتی یكی حتی قدیمی تر و عالی تر از آنچه دوبوئس كشف كرد ، نادیده گرفتند. در سال 1925 ، 43 سال پس از مرگ داروین ، ریموند دارت آناتومیست مقاله ای را منتشر كرد كه در آن توصیف فسیلی از Taung آفریقای جنوبی ، با آجر بریك و دندانهای شبیه انسان است. دارت نام این فسیل – جمجمه جوانی را که اکنون حدود 2.8 میلیون سال قدمت دارد – Australopithecus africanus ، “میمون جنوبی آفریقا” نامید. اما تقریباً 20 سال طول می کشید تا بنیاد علمی استدلال دارت را قبول کند که به اصطلاح کودک Taung از اهمیت زیادی برخوردار است: این فسیل انسان ها را به میمون های آفریقا مرتبط می کند.
شواهدی از ریشه آفریقایی بشریت از آن زمان جمع شده است. هر اثر انسانی بیش از 2.1 میلیون سال – و اکنون تعداد کمی از آنها – از آن قاره به وجود آمده است.
حتی همانطور که کشف های فسیلی ، داروین را درباره زادگاه بشریت درست نشان داد ، الگوی ظهور ما دست نیافتنی بود. داروین خود تکامل را به عنوان فرایند شاخه ای به تصویر کشید که در آن گونه های اجدادی به دو یا چند گونه نسل تقسیم می شوند. اما یک سنت دیرینه در سازماندهی سلسله مراتبی طبیعت – سنتی که به زنجیره بزرگ وجودی افلاطون و ارسطو برمی گردد – متداول بود و این تصور را به وجود آورد که تکامل ما به صورت خطی از ساده به پیچیده ، ابتدایی تا مدرن شکل گرفت. تصاویر مشهور این ایده را منعکس کرده و تقویت می کند ، از کاریکاتوری در پانچ در Almanack برای سال 1882 که پیشرفت کرم خاکی به داروین را نشان می دهد ، تا تصویر نمادین میمون به انسان که در کتاب زندگی زودگذر انسان در اوایل سال 1965 ظاهر شد. و به مارس پیشرفت معروف شد.
با این حال ، از مجموعه غنی فسیل ها و مصنوعات کشف شده از سراسر جهان در قرن گذشته ، با این حال ، انسان شناسان قدیمی می توانند چیزی از زمان و الگوی تکامل انسان را بازسازی کنند. یافته ها به وضوح نشان می دهد که این طرح تک پرونده دیگر قابل تحمل نیست. تکامل پیوسته به سوی اهداف از پیش تعیین شده حرکت نمی کند. و بسیاری از نمونه های انسانی از نژاد مستقیم ما نیستند بلکه از شاخه های جانبی بشر هستند – آزمایش های تکاملی که در پایان منقرض شدند.
از همان ابتدا ، صفات مشخص ما نه در مرحله قفل بلکه به صورت تکه تکه تکامل یافتند. برای مثال حالت حرکت ما را در نظر بگیرید. H. sapiens همان چیزی است که مردم شناسان آن را دوپای اجباری می نامند – بدن ما برای راه رفتن روی دو پا روی زمین ساخته شده است. در صورت نیاز می توانیم از درختان بالا برویم ، اما سازگاری های جسمی که سایر نخستیان برای زندگی درختکاری دارند را از دست داده ایم. فسیلهای پراکنده قدیمی ترین انسانهای شناخته شده – Sahelanthropus tchadensis از چاد ، Orrorin tugenensis از کنیا و Ardipithecus kadabba از اتیوپی – نشان می دهد که اجداد اولیه ما حدود هفت میلیون تا 5.5 میلیون سال پیش ظهور کرده اند. اگرچه از بسیاری جهات کاملاً عالی هستند. همه آنها ویژگی های مرتبط با راه رفتن روی دو پا را به جای چهار پا نشان می دهند. که دربه عنوان مثال Sahelanthropus ، سوراخ قاعده جمجمه که نخاع از آن عبور می کند دارای یک موقعیت رو به جلو است که نشان دهنده یک حالت قائم است. بنابراین یک راه رفتن دو پا ممکن است یکی از اولین صفاتی باشد که هومینین ها را از میمون های اجدادی متمایز می کند.
با این حال به نظر می رسد که پیشینیان ما میلیون ها سال پس از اولین توانایی رشد روی دو پا ، ویژگی های مورد نیاز برای جابجایی درختان را حفظ کرده اند. Australopithecus afarensis ، که از 3.85 میلیون تا 2.95 میلیون سال پیش در شرق آفریقا زندگی می کرد و مشهور است توسط اسکلت معروف به لوسی ، کشف شده در سال 1974 ، یک دو پا بود. اما دارای بازوهای بلند و قوی و انگشتان خمیده بود – ویژگی های مرتبط با کوه نوردی. یک میلیون سال دیگر طول می کشد تا نسبت های اندام مدرن تکامل یابد و انسان ها را به زندگی در زمین متعهد کند ، از اوایل H. erectus در آفریقا (گاهی اوقات همو ارگاستر نامیده می شود ).
مغز با یک برنامه کاملاً متفاوت تکامل یافت. در طول تکامل انسان ، اندازه مغز بیش از سه برابر شده است. مقایسه ای از braincase A. afarensis با Sahelanthropus بسیار قدیمی تراما ، نشان می دهد که به سختی هیچ یک از این رشد در چند میلیون سال اول تکامل انسان اتفاق افتاده است. در حقیقت ، بیشترین گسترش در دو میلیون سال گذشته رخ داده است ، كه شاید به دلیل یك حلقه بازخورد كه در آن پیشرفت در فن آوری – ابزار سنگی و مانند آن – به هومینین ها دسترسی به غذاهای مغذی تر مانند گوشت ، كه می تواند مواد غذایی بزرگتر و بنابراین مغز با انرژی بیشتری طلب می کند ، که به نوبه خود می تواند رویای فناوری بهتری را بدست آورد و غیره. تغییراتی در شکل و ساختار مغز این دستاوردها را همراه داشت ، املاک و مستغلات بیشتری به مناطق درگیر در برنامه های زبانی و برنامه ریزی طولانی مدت ، از جمله دیگر عملکردهای پیشرفته شناختی اختصاص یافته است.
این الگوی موزاییکی تکامل هومینین که در آن اعضای مختلف بدن با سرعت های مختلف تکامل یافته اند ، موجودات شگفت انگیزی تولید کرده است. به عنوان مثال ، Australopithecus sediba از آفریقای جنوبی ، متعلق به 1.98 میلیون سال پیش ، دارای یک دست مانند انسان به یک بازوی بتونی ، یک کانال بزرگ تولد اما یک مغز کوچک و یک استخوان مچ پا پیشرفته متصل به یک استخوان پاشنه اولیه بود.
گاهی اوقات تکامل حتی به خودی خود دو برابر می شود. وقتی کسی یک فسیل هومینین را بررسی می کند ، تشخیص اینکه این گونه از ویژگی های ابتدایی مانند اندازه کوچک مغز از یک جد قبلی برخوردار است یا اینکه این ویژگی را از دست داده و سپس دوباره تکامل یافته است ، می تواند مشکل باشد. اما مورد عجیب Homo floresiensis ممکن است نمونه ای از مورد اخیر باشد. این عضو از خانواده انسانی تقریباً 50،000 سال پیش در جزیره فلورس در اندونزی زندگی می کرد اما از بسیاری جهات به برخی از اعضای بنیانگذار تیره ما که بیش از دو میلیون سال زودتر زندگی می کردند شبیه بود. H. floresiensis نه تنها جثه ای كوچك داشت ، بلكه مغزی كاملاً كوچك برای همو داشت، تقریباً به اندازه یک قلاده انداز. بهترین حدس دانشمندان این است که این گونه از یک brawnier، ذهن و بسیار خوشحال فرود انسان گونه که در Flores دورافتاده کردم و اندازه کوچک به عنوان یک انطباق با منابع غذایی محدود در دسترس در خانه جزیره آن تکامل یافته است. با این کار ، به نظر می رسد H. floresiensis آنچه را که محققان یک روند تعیین کننده تکامل همو می دانستند ، تغییر داد: انعطاف ناپذیر مغز. با این وجود H. floresiensis با وجود مغز کوچک ، هنوز موفق به ساخت ابزار سنگی ، حیوانات برای غذا شکار و آتش سوزی شد.
با افزودن بر پیچیدگی داستان ما ، اکنون مشخص شده است که در بیشتر اوقات که انسان در حال تکامل بوده است ، چندین گونه انسانین روی زمین راه می روند. به عنوان مثال بین 3.6 میلیون و 3.3 میلیون سال پیش ، حداقل چهار نوع هومینین در آفریقا زندگی می کردند. یگانس هایله سلاسی ، متخصص دیرینه انسان ، از موزه تاریخ طبیعی کلیولند و تیم وی بقایای دو نفر از آنها ، A. afarensis و Australopithecus deyiremeda را کشف کردند.، و همچنین یک موجود سوم احتمالی که فقط از یک پای فسیلی مشخص شناخته می شود ، در یک منطقه واحد به نام Woranso-Mille در منطقه آفار اتیوپی. اینکه چگونه آنها موفق شده اند منظره مشترکی داشته باشند ، موضوع تحقیقات فعلی است. Haile-Selassie می گوید: “گونه های رقابتی اگر منابع زیادی وجود داشته باشد یا از قسمت های مختلف اکوسیستم بهره برداری کنند ، می توانند وجود داشته باشند.”
بعداً ، تقریباً در حدود 2.7 میلیون و 1.2 میلیون سال پیش ، نمایندگان تیره ما ، هومو – کاربران ابزار بزرگ مغز با آرواره ها و دندانهای لطیف – علفزارهای جنوب و شرق آفریقا را با شاخه ای کاملا متفاوت از بشریت به اشتراک گذاشتند. اعضای این جنس پارانتروپوس ، این انسانها دارای دندانها و فکهای گسترده ای بودند ، استخوانهای گونه و برجستگی هایی در بالای سر خود دارند که عضلات جویدنی قدرتمند را لنگر می اندازند. در اینجا همزیستی است تا حدودی بهتر درک کرد: در حالی که انسان به نظر می رسد تکامل یافته اند به بهره برداری از طیف گسترده ای از گیاهان و حیوانات برای غذا، پارانتروپوس متخصص در پردازش سخت، غذاهای گیاهی لیفی.
H. sapiens با انواع دیگر انسانها همپوشانی دارد. وقتی 300000 سال پیش گونه های ما در آفریقا در حال تکامل بود ، چندین نوع دیگر از انسان ها نیز در این سیاره پرسه می زدند. برخی مانند نئاندرتالهای تنومند در اوراسیا ، از اقوام بسیار نزدیک بودند. برخی دیگر ، از جمله Homo naledi در آفریقای جنوبی و H. erectus در اندونزی ، متعلق به نسب بودند که در گذشته های عمیق از ما جدا می شدند. حتی به تازگی در 50،000 سال پیش ، تنوع انسانی به عنوان یک قاعده حاکم بود ، با Neandertals ، Denisovans مرموز از آسیا ، H. floresiensis کوچک و یک انسان کوچک دیگر – Homo luzonensis که اخیراً از فیلیپین کشف شده است – به طور کلی.
اینگونه اکتشافات ، تصویری بسیار جالب تر از تکامل انسان را نسبت به روایتی خطی که بر دیدگاه ما درباره زندگی مسلط شده ، ایجاد می کنند. اما آنها س questionال آزار دهنده ای را مطرح می كنند: چگونه H. sapiens در پایان تنها شاخه زنده مانده در روزی بود كه یك بوش پر تحول بود؟
در اینجا حقایق این پرونده وجود دارد. ما از فسیل های یافت شده در سایت جبل ایرهود در مراکش می دانیم که گونه ما حداقل در 315000 سال پیش در آفریقا نشات گرفته است. در حدود 200000 سال پیش این کشور شروع به جستجوی آفریقا کرد و تا 40،000 سال پیش در سراسر اوراسیا تثبیت شد. برخی از مکان های استعمار H. sapiens توسط گونه های همگن دیگر اشغال شده است. سرانجام افراد دیگر همه ناپدید شدند. حدود 30،000 تا 15،000 سال پیش ، با پایان یافتن انسانهای نئاندرتال در اروپا و دنیسوانها در آسیا ، H. sapiens در جهان تنها بود.
محققان اغلب موفقیت گونه های ما را به شناخت برتر نسبت می دهند. اگرچه مغز نئاندرتال ها مغز کمی بزرگتر از مغز ما بود ، اما به نظر می رسد سوابق باستان شناسی نشان می دهد که فقط H. sapiens ابزارهای تخصصی ساخته و از نمادها استفاده می کرده است ، که نشان دهنده ظرفیت زبان است. شاید این تفکر پیش برود ، H. sapiens به دلیل آینده نگری تیزتر ، فناوری بهتر ، استراتژی های جستجوی انعطاف پذیرتر و شبکه های اجتماعی بزرگتر برای پشتیبانی در برابر شرایط سخت پیروز شد. روش دیگر ، برخی از محققان پیشنهاد کرده اند ، شاید H. sapiens با رقبای خود جنگ کرده و آنها را مستقیماً نابود کند.
اما اکتشافات اخیر این سناریوها را به چالش کشیده است. باستان شناسان آموخته اند که فناوری نئاندرتال بسیار متنوع و پیچیده تر از آن است که تصور می شد. نئاندرتال ها نیز جواهرات و هنر می ساختند و از پوسته و دندان حیوانات آویز درست می کردند و روی دیواره های غار نمادهای انتزاعی می کشیدند. علاوه بر این ، شاید آنها تنها خویشاوندان روشن فکر ما نبودند: پوسته ای حکاکی شده 500000 ساله از جاوا نشان می دهد که H. erectus نیز دارای اندیشه نمادین است. اگر هومینین های باستانی دارای توانایی های ذهنی مشابه H. sapiens هستند ، چرا مورد دوم غالب است؟
شرایطی که H. sapiens آغاز به کار کرد ممکن است در این امر نقش داشته باشد. داده های فسیلی و باستان شناسی نشان می دهد که گونه های ما بیشتر در اولین دو صد سال وجود خود در آفریقا باقی مانده اند. در آنجا ، برخی از کارشناسان استدلال می کنند ، این جمعیت در حالی تکامل یافت که گروههای فرعی متصل به یکدیگر در سراسر قاره گسترش یافته اند و طی هزاره ها بارها و بارها تجزیه شده و دوباره به هم پیوستند ، و به این ترتیب دوره های تکامل جداگانه و به دنبال آن فرصت هایی برای تبادل فرهنگ و تبادل فرهنگی فراهم می شود. این تربیت تکاملی ممکن است H. sapiens را به یک انسان خاص سازگار تبدیل کند. اما این همه ماجرا نیست ، همانطور که اکنون از ژنتیک می دانیم.
تجزیه و تحلیل DNA انقلابی در مطالعه تکامل انسان ایجاد کرده است. مقایسه ژنوم انسان با ژنوم میمونهای بزرگ زنده به طور قاطع نشان داده است که ما بیشترین ارتباط را با شامپانزه ها و بونوبوها داریم و تقریبا 99 درصد DNA آنها را تقسیم می کنیم. و مطالعات گسترده در مورد DNA انسان های امروزی در سراسر جهان ، ریشه های تغییرات انسانی مدرن را روشن کرده و این تصور قرن ها را که نژادها از نظر زیست شناختی گروه های جداگانه و منشأ جداگانه ای هستند ، واژگون می کند. راف می گوید: “هرگز جمعیت یا نژادی خالص وجود نداشته است.” تنوع مدرن انسانی مداوم است و بیشتر این تغییرات در بین جمعیتها وجود دارد تا بین آنها – محصول تاریخ جمعیتی ما به عنوان گونه ای که از آفریقا منشا گرفته است و جمعیتی که هنگام مهاجرت به سراسر جهان به طور مداوم مخلوط می شوند.
اخیراً ، مطالعات DNA باستان همانطور که سایر گونه های همجنسگرا هنوز در حال گردش بودند ، نور جدیدی را در دنیای H. sapiens اولیه ایجاد کرده است . در اواخر دهه 1990 متخصصان ژنتیک شروع به بازیابی مقادیر کمی از DNA از فسیل های نئاندرتال و اوایل H. sapiens کردند . سرانجام آنها موفق شدند كل ژنومها را نه تنها از نئاندرتالها و اوایل H. sapiens بلكه از دنیسوانس نیز بدست آورند ، كه فقط با چند فسیل قطعه قطعه از سیبری و تبت شناخته می شوند. محققان با مقایسه این ژنوم های باستان با ژنوم های مدرن ، شواهدی پیدا کرده اند که نشان می دهد گونه های خود ما با این گونه های دیگر ترکیب می شوند. امروزه مردم در نتیجه این برخوردهای دیرینه DNA را از نئاندرتال ها و دنیسوان ها حمل می کنند. مطالعات دیگر شواهدی از هم آمیختگی بین آنها پیدا کرده استH. sapiens و هومینین ناشناخته منقرض شده از آفریقا و آسیا که هیچ فسیلی برای آنها نداریم اما DNA مشخص آنها همچنان پابرجاست.
جفت گیری با سایر گونه های انسانی ممکن است به موفقیت H. sapiens کمک کند . مطالعات ارگانیسم ها از فنچ گرفته تا درختان بلوط نشان داده است که ترکیبی با گونه های محلی می تواند با دادن ژن های مفید به استعمار گونه ها در محیط های جدید شکوفا شود. اگرچه دانشمندان هنوز نتوانسته اند عملکرد اکثر ژن هایی را که امروزه انسان از هومینین های منقرض شده حمل می کند ، کشف کنند ، اما آنها برخی از آنها را مشخص کرده اند و نتایج جالب توجه است. به عنوان مثال ، نئاندرتال ها ژن های ایمنی به H. sapiens دادند که ممکن است به گونه های ما کمک کند تا از عوامل بیماری زای جدیدی که در اوراسیا با آن روبرو شده اند دفع شود و دنیسوان ها ژنی را کمک کردند که به مردم کمک می کرد تا خود را با ارتفاعات سازگار کنند. H. sapiens ممکن است آخرین انسان ایستاده باشد ، اما پا از پسر عموهای منقرض شده خود بالا رفت.
دانشمندان قطعات بسیار بیشتری دارنداز پازل بشر نسبت به گذشته ، اما این پازل اکنون بسیار بزرگتر از آن است که قبلاً تصور می شد. بسیاری از شکاف ها باقی مانده و برخی ممکن است هرگز برطرف نشوند. این س Takeال را بپرسید که چرا ما چنین مغزهای عظیمی را تکامل بخشیده ایم. در حدود 1400 گرم ، مغز انسان مدرن بطور قابل توجهی بزرگتر از حد انتظار برای یک جاندار از اندازه بدن ما است. وود می گوید: “تکینگی به همین دلیل جالب است و پاسخ علمی به آن غیرممکن است.” برخی از متخصصان پیشنهاد کرده اند که مغزهای هومینین هنگام سازگاری با نوسانات آب و هوایی بین شرایط مرطوب و خشک ، از جمله توضیحات دیگر بالون می شوند. وود می گوید ، اما مشکل تلاش برای پاسخ به س questionsالات “چرا” در مورد تکامل صفات منحصر به فرد ما این است که راهی برای ارزیابی تجربی توضیحات ارائه شده وجود ندارد. “هیچ خلاف واقع وجود ندارد. ما میتوانیم’
اسرار دیگر ممکن است به تحقیقات بیشتر منجر شود. به عنوان مثال ، ما هنوز نمی دانیم آخرین جد مشترک انسانها و تیره Pan که شامل شامپانزه ها و بونوبوها است چگونه بوده است. داده های ژنومی و فسیلی نشان می دهد که این دو نژاد بین هشت میلیون تا 10 میلیون سال پیش متفاوت بوده اند – تا سه میلیون سال قبل از اینکه پیرترین انسان شناخته شده روی زمین راه برود – این بدان معنی است که ممکن است انسان شناسان قدیم بخش بزرگی از پیش از تاریخ ما را از دست بدهند. و آنها را به سختی هر فسیل در همه پان، که در مسیر خود به تکامل رسیده است فقط به اندازه ما. بینش ممکن است از طرحی در حال انجام باشد که در مرکز موزامبیک در جریان است ، جایی که سوزانا کاروالیو و رنه بابه از دانشگاه آکسفورد و همکارانشان در حال شکار نخستیان فسیلی ، از جمله هومینین هستند ، در رسوبات قدیمی تر از آنهایی که Sahelanthropus ، Orrorin و Ardipithecus تولید کردند .
مراحل بعدی داستان بشری نیز با ناشناخته هایی سرشار است. اگر H. sapiens با سایر گونه های هومینین که روبرو شده بود همخونی داشت ، همانطور که اکنون می دانیم این گونه بود ، آیا این گروه ها نیز فرهنگ را رد و بدل می کردند؟ آیا ممکن است H. sapiens انسان های نئاندرتال را با فن آوری جدید شکار و سنت های هنری آشنا کرده باشد – یا بالعکس؟ تکنیک های جدید برای بازیابی DNA و پروتئین های باستانی از فسیل های غیر قابل شناسایی و حتی رسوبات غارها به محققان کمک می کند تا مشخص کنند کدام گونه هومینین فعال است و چه زمانی در مکان های مهم باستان شناسی قرار دارد.
جای تعجب است که 175 سال آینده ما را به کجا می برد تا بفهمیم چه کسی هستیم و از کجا آمده ایم. ما ممکن است جایگاه خود را در طبیعت پیدا کرده باشیم ، شاخه های خود را در بوته قرار دهیم ، اما هنوز در جستجوی خود هستیم. بالاخره ما فقط انسان هستیم.
اگر این مطلب را پسندیدید لطفا بر روی دکمه لایک کلیک کنید :